معاون عملیات فرمانده انتظامی خراسان رضوی از خاطرات ۲۷ سال خدمت در مشهد میگوید؛ از پرونده ربوده شدن یک کودک پنج ساله که ۳۱ روز و ۳۲ شب برای پیدا کردنش جستوجو کردند تا کشف راز دختربچهای که حدود ۲۰ سال پیش ربوده شده بود، از ماجرای پیرزنی که برای آرام کردنش مجبور شد نقش دزد را بازی کند تا خانوادههایی که پس از پیدا شدن فرزندانشان، خودشان را به مأموران رساندند تا تشکر کنند.
سرهنگ محمد دولخانی، معاون عملیات فرمانده انتظامی خراسان رضوی در مرور خاطرات دوران خدمتش از پروندههایی میگوید که جزئیات بعضی از آنها را حتی سالها بعد همچنان به خاطر دارد.
یکی از این پروندهها به سال ۱۳۸۴ بازمیگردد؛ زمانی که یک پسربچه پنج ساله اهل نجفآباد اصفهان که همراه خانوادهاش برای زیارت به مشهد آمده بود، ربوده شد.
دولخانی درباره این پرونده میگوید: «پیدا شدن این پسربچه ۳۱روز و ۳۲ شب طول کشید و در نهایت او را در شهرستان فردوس پیدا کردیم».
این پرونده فقط یک مأموریت اداری برای او نبود. همسرش نیز در جریان ماجرا قرار داشت و نگرانی او در این مدت ادامه داشت. دولخانی میافزاید شبی که خبر پیدا شدن کودک را اعلام کردند، همسرش همراه او شبانه از مشهد به سمت فردوس حرکت کرد.
او لحظه رسیدن کودک به خانوادهاش را یکی از شیرینترین خاطرات دوران خدمتش میداند؛ خاطرهای که پس از پایان پرونده نیز ادامه پیدا کرد و خانواده کودک مدتی بعد، خانواده دولخانی را برای سفر به نجفآباد همراه خود کردند.
سرنخی که یک پرونده قدیمی را باز کرد
اما پرونده این کودک، یک سرنخ مهم دیگر نیز در اختیار پلیس قرار داد.
دولخانی اظهار میکند در جریان بازجویی از آدمربای این کودک مشخص شد خواهر او حدود ۱۹ تا ۲۰ سال پیش، به دلیل اینکه خودش بچهدار نمیشده، یک دختربچه شش ماهه را در صحن کهنه حرم مطهر ربوده و با تظاهر به اینکه زایمانش در خانه بوده، او را بهعنوان فرزند خود بزرگ کرده است.
او ادامه میدهد: «آدرس را به همکارانم دادم تا بروند و او را پیدا کنند؛ اما نتوانستند. بالاخره خودم همراه چند مأمور دیگر راه افتادم به سمت خیابان فلسطین و آدرسی که داشتیم».
دولخانی میگوید درِ خانه را یک دختر جوان باز کرد و همان ابتدا احساس کردم این دختر همان کودکی است که سالها پیش ربوده شده است. از او خواستم مادرش را صدا بزند و پس از حضور مادر، هر دو برای ادامه تحقیقات به کلانتری منتقل شدند.
به گفته او، زن در ابتدا حاضر به پاسخگویی نبود؛ اما در کلانتری و پس از آنکه متوجه شد مستندات پلیس درباره ماجرا جدی است، اعتراف کرد. حالا باید واقعیت به دختری گفته میشد که تمام زندگیاش را با تصور دیگری از گذشته خود سپری کرده بود.
دولخانی بیان میکند پس از خروج مادر، از دختر چند سؤال پرسید و متوجه شد دیدگاه او با مادرش کاملاً متفاوت است. در نهایت واقعیت را برای او توضیح داد؛ دختری که ابتدا شوکه شد؛ اما تنها دو دقیقه بعد گفت: «جناب سروان، من فردا خواستگار دارم».
دولخانی به او گفت: «باشد، حالا که مادرت هم چیزی نگفته، تو هم به روی خودت نیاور تا ببینیم آخرش چه میشود». در ادامه، آزمایش دیانای مشخص کرد این دختر اهل یکی از شهرستانهای نزدیک مشهد است.
دولخانی این بخش از پرونده را یکی از لحظههایی میداند که کشف یک حقیقت پس از سالها، برای پلیس نیز احساس متفاوتی دارد.
وقتی یک پلیس نقش دزد را بازی کرد
همه خاطرات دوران خدمت دولخانی اما به پروندههای سنگین و عملیاتهای پیچیده مربوط نمیشود.
او یکی از خاطرات متفاوت خود را مربوط به زمانی میداند که در منزل بوده و همسایهها خبر دادند دزدی به زیرزمین خانه یک پیرزنِ تنها آمده است.
دولخانی میگوید خودش و چند نفر دیگر زیرزمین را بررسی کردند و متوجه شدند کسی آنجا نیست؛ اما پیرزن همچنان اصرار داشت که دزد در زیرزمین حضور دارد. او برای اینکه پیرزن خیالش راحت شود، تصمیم گرفت خودش نقش دزد را بازی کند.
او با یادآوری آن شب روایت میکند: «در نهایت تصمیم گرفتم در نقش دزد به زیرزمین بروم و یکدفعه فرار کنم تا این خانم سالمند فکر کند دزد فرار کرده و خیالش راحت شود»؛ اما این نقشه یک پایان غیرمنتظره داشت.
دولخانی ادامه میدهد: «درست موقعی که داشتم فرار میکردم، این خانم سالمند با فرض اینکه دزد هستم، اصطلاحاً یک پسگردنی به پشت سر من زد».
او میگوید با این حال، نقشه جواب داد و ماجرا ختم به خیر شد.
شاید این اتفاق هیچگاه در فهرست مأموریتهای رسمی یک پلیس ثبت نشود؛ اما از همان خاطراتی است که سالها بعد، در کنار پروندههای سنگین، لبخند را به چهرهاش میآورد.
«لباس پلیس، لباس خدمت به امام رضا(ع) است»
بخش دیگری از خاطرات دولخانی به سالهای حضورش در مشهد و ارتباط پلیس با زائران مربوط میشود.
او که ۲۷ سال است در مشهد حضور دارد، میگوید در این مدت میتوانسته بهعنوان خادم امام رضا(ع) در حرم مطهر حضور داشته باشد؛ اما چنین کاری نکرده؛ چراکه از نگاه او، لباس پلیس نیز لباس خدمت به امام رضا(ع) است.
دولخانی اظهار میکند: «آن پلیسی که در خیابان یا جاده ایستاده و سفر زائر امام رضا(ع) را تسهیل میکند، خادم امام رضا(ع) است».
او با اعتقاد قلبی تأکید میکند: «همه میتوانند لباس خادمی بپوشند؛ اما اینکه یک نفر لباس پلیس بپوشد و خدمت کند، سختتر است و همین موضوع وظیفه ما را سنگینتر میکند».
این نگاه برای دولخانی فقط یک تعبیر شخصی نیست و در روایت او از مأموریتهای پلیس در مشهد نیز دیده میشود؛ شهری که سالانه میلیونها زائر ایرانی و خارجی وارد آن میشوند.
او میگوید سالانه حدود ۳۴میلیون زائر از سراسر کشور به مشهد میآیند و تقریباً ۲ تا ۳ میلیون زائر خارجی نیز برای زیارت وارد این شهر میشوند. به همین دلیل، در مرکز فوریتهای پلیسی ۱۱۰ نیروهایی حضور دارند که به زبانهای عربی، انگلیسی، فرانسه و گاهی اردو مسلط هستند تا بتوانند پاسخگوی زائران باشند.
وقتی پدر، پیش از دیدن بچههایش از پلیس تشکر کرد
یکی دیگر از پروندههایی که دولخانی از آن یاد میکند، مربوط به دو فرزند یک شهروند افغانستانی است که ربوده شده بودند.
به گفته او، ربایندگان نیز افغانستانی بودند و همکاران پلیس آگاهی، شبانهروز برای پیدا کردن کودکان تلاش کردند.
در نهایت کودکان پیدا شدند؛ اما واکنش پدر آنها برای دولخانی ماندگار شد.
او آن لحظه شیرین را یادآوری و بیان میکند: «پدر آنها آنقدر درگیر کار نیروهای پلیس شده بود که بعد از پیدا شدن بچهها، پیش از آنکه دنبال کودکانش برود، آمد و از همکاران ما تشکر کرد».
دولخانی این ماجراها را بخشی از وجه انسانی کار پلیس میداند؛ جایی که مأمور انتظامی فقط با یک پرونده مواجه نیست؛ بلکه با زندگی و نگرانی یک خانواده روبهرو است.
پلیس و خانوادههایی که درگیر مأموریت میشوند
دولخانی در مرور سالهای خدمت، نقش خانواده پلیس را نیز پررنگ میداند.
او تأکید میکند که اگر خانواده با شرایط کاری پلیس همراه نباشند، انجام بسیاری از مأموریتها دشوار خواهد بود.
به گفته او، پلیس ۲۴ ساعته در خدمت شهروندان است و خانواده نیز باید با این شرایط کنار بیایند؛ حتی تا جایی که گاهی خودشان بخشی از یک پرونده میشوند.
پرونده همان کودک پنج ساله، نمونهای از این شرایط است؛ پروندهای که نگرانی همسر دولخانی را به همراه داشت و در نهایت سبب شد او نیز در شب پیدا شدن کودک، همراه همسرش راهی فردوس شود.
دولخانی معتقد است: «اگر همراهی خانواده با پلیس نباشد، شما در هیچ مأموریتی موفق نخواهید شد».
«بعضی چیزها را از روی غیرت و انسانیت انجام میدهیم»
در روایت دولخانی، خدمت پلیس فقط به ساعت کاری محدود نمیشود. او از پلیسهایی میگوید که هنگام گشتزنی حتی قفل در مغازهها را کنترل میکنند؛ کاری که ممکن است الزاماً در شرح وظایف رسمی آنها قرار نداشته باشد؛ اما از نگاه او بخشی از مسئولیتی است که پلیس در برابر مردم احساس میکند.
دولخانی بیان میکند: «ما ۲۴ ساعته در خدمت شهروندان هستیم» و در ادامه، درباره رفتارهایی که فراتر از وظیفه اداری انجام میشود، میگوید: «اینجا ایران است و بعضی چیزها را از روی غیرت و بعضی را از روی انسانیت انجام میدهیم، در حالی که وظیفه ما هم نباشد».
در نهایت، آنچه در خاطرات این پلیس بیش از همه تکرار میشود، نه نام پروندهها و نه تعداد مأموریتهاست؛ بلکه آدمهایی هستند که در جریان این پروندهها با آنها روبهرو شده است؛ کودکی که پس از ۳۱ روز و ۳۲ شب به خانوادهاش بازگشت، دختری که بعد از سالها با واقعیت تولدش روبهرو شد، پیرزنی که یک پلیس را با دزد اشتباه گرفت و خانوادههایی که پس از پیدا شدن عزیزانشان، خود را به مأموران رساندند تا تشکر کنند.
برای دولخانی، شاید همین تجربههاست که مفهوم «لباس خدمت» را از یک عنوان سازمانی فراتر میبرد.






نظر شما